دل - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
دیار عاشقی هم شهر هرت داره ! خیلی راحت دل می دزدن ، دل می برن ، دل می شکنن …
چقدر خدا داری؟ - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بدرفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد. مرد گفت: “من همیشه سعی کردهام در زندگی به خداوند معتقد باشم. همسرم هم همین طور، اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل
غمگین ترین داستان عاشقانه - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.مرد جوان: منو محکم ب...
همه چیز را یاد گرفته ام - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
همه چیز را یاد گرفته ام ! .یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم.یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم.تو نگرانم نشو !!.همه چیز را یاد گرفته ام !.یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !.یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !.یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با...
شادی سخت نیست - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﻤﮑﺘﯽ ﭼﻮﺑﯽ؛ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮏ ﺁﺏ ﻧﻤﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ: -ﻏﻤﮕﯿﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ؟ -ﻧﻪ. -ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ -ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻥ. -ﭼﺮﺍ؟ -ﺟﻮﻥ ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻢ. -ﻗﺒﻼ ﺍﯾﻨﻮ
داستان رفاقت - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود. سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بت
داستان مادر - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
مادری که دنیا هیچوقت اورا فراموش نمیکند : وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد , او مرده بود اما کمک رسانان زير نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده , زانو زده و حالت بد
داستان رمانتیک - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
داستان واقعی ، دخترخاله و پسرخاله ای بودن که از بچه گی با هم بزرگ شدن و اسمشون رو هم بوده واسه ازدواج دختره اسمش مریم بوده پسرههم جواد ، جوادو مریم خیلی همدیگه رو دوست داشتن جوری که هر روزباید همدیگه
کوروش کبیر - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از منزیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترکبرگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشقبودی پشت سرت را نگاه نمیکردی
قصه ی عشق - تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 13:58
یه زن و شوهر عاشق اما فقیر سر سفره شام نشستند غذاشون خیلی مختصر و کم بود که یک نفر را به زور سیر میکرد مرد به خاطر اینکه زنش بیشتر غذا بخوره گفت بیا چراغ را خاموش کنیم و توی تاریکی بخوریم زن قبول کرد چند دقیقه چراغها را خاموش کردند ولی بعد که روشن کردند غذاها دست نخورده توی ظرف مونده بود.
زن و مرد - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
مرد از راه می رسهناراحت و عبوسزن:چی شده؟مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش) زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه .... لبخند م
جهنم - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و… حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:با چنان عشقی ...
کودکی که آماده تولد بود - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را بر
داستان خوب - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود . احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه . ولی بهتر از ه
كشتی شكسته - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.س
سر کلاس - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بودم که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نم
اتاق بیمارستان - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
زمانی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم،زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.از حرف های پرس
خدا را دوست دارم با تمام عشق خدائیم - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر user name که باشم، من را co ect می کندخدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخ
داستان در مورد ازدواج دختری به نام افسون - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
-کار ، من عاشق کارم ... هم سرگرم می شوم ، هم دستم توی جیب خودم است و محتاج کسی نیستم . پدر باز هم در مورد من کوتاه آمد و از آن روز به دنبال کار گشتم . در چند شرکت و سازمان دولتی ثبت نام کردم و منتظر آ
تو از عاشقی چه میدونی - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:31
تو! چه می فهمی حال و روز کسی را که،دیگر هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند...! وقت هایی هست که جز به بودنت دلم رضایت نمی دهد،حالا! من از کجا بیاورمت...؟شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند! از بیرون همه چی رو به راه است... اماهر نفس،درد است که می کشی !کسی چه می داند امروز چند بار در خودم فرو ریختم،از دید...